تبليغاتX
دوران دانشجویی مامایی 87

دوران دانشجویی مامایی 87
اوف اگه بدونین امروز چه روزی بود گلاب به پاهاتون. پاهامون ادم ۳ یا ۴ پلاس کرده در حال حاضرصبح با هزارتا بدبختی ساعت۶.۱۵ بیدار شدم صبحونه آماده کردم رفتم درمانگاه شهید شفیعی (حاضرم نصف عمرمو بدم دیگه نرم کارآموزی نا سلامتی کار ورزیم اما شبیه یه ترم بوقی باهامون رفتار می کنن)خانم محمدی چاپلوس رو که معرف حضورتون هس(از دست این آدمای ... خسته شدم اه چرا آدم باید تحملشون کنه؟؟ اما عوضش یه سویت هارت تو درمانگاس که با شخصیت ترینشونه خانم بهزاد .. اینم معرف حضورتونه. بی خیال اینا

صبح از ساعت ۷.۳۰ تا ۱۲.۳۰ درمانگاه بودیم تا اینجاش قابل تحمله. بعد به علت نداشتن شارژ تو کارت تغذیه مجبور شدیم ساندویج بدتر از غذا سلف بخوریم اونم کجا؟خدا این سایه رو نکشه اون گفت بریم تو چمنا اما من گفتم با بو علف سر درد می گیرم این نامردم راضی نشد بریم تو سلف ساندویچو بخوریم(فدا کاری نکردچه دنیاییه)تصمیم گرفتیم قرعه بندازیم منم خو بدشانس قرعه افتاد تو چمن بشینیمخدایا سر درد نگیرم اما گرفتم بد جور

بعدم رفتیم زایشگاه با اون سردرد بیچاره منخوبیش این بود استادمون گرمز نژاد بود نرفت رو اعصابمون

این همه بدبختی بماند اما خیلی هم خندیدیم.همه وایساده بودیم (استاد کیس متود کرده بود مریضا رو و هرکدوم از بچه ها هم داشتن کیسشونو ارایه می دادن)یکی از بچه ها (زینب .ع) داشت از مریضش می گفت استاد گفت جفتش کجاس؟با اعتماد به نفس کامل گفت جاش خوب بود  هممون زدیم زیر خنده گفت خو خوب بود دیگهراست میگفت تو سونو دکتر آگاه نوشته بود اما که تا حالا این جوریشو ندیده بودیم اونم با این لحن با استاد کلی خندیدیمو هی مرتب تکرار می کردیم

بعد سوتی های دیگه هممون داشتیم از خستگی.کلی خندیدم. اما الان خیلی خستمه بقیشو بعدا می نویسمالان اینطوریممن به جوانان توصیه می کنم بلا نسبت ابله نشین ازدواج کنین با این همه خستگی اومدم شام درس کردم دارم غش می کنم

تا بعد بای بای

[ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 21:40 ] [ ... ]

بیچاره دختر ؟؟؟؟.....
 


ادامه مطلب
[ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 0:2 ] [ ... ]
این خاطره رو قبلا گفتم تازه فهمیدم............
[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 23:24 ] [ ... ]
[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 0:58 ] [ ... ]
دوست من یادت هست نشستن بر روی نیمکت خاطره زیر نم نم باران؟دم کردن چایی دانشجویی؟یادت هست دانشکده بهداشت؟خوردن ساندویج دوستیمون؟نوشتن نامه ای گرچه شوخی اما پر از حس دوست داشتن هم؟یادت هست لقب هامون؟شدیم چهار شنگولیها؟یادت هس اولین کوه پیمایمون نفس نفس هامون؟کم آوردنمون؟یادت هست اولین زیارتمون با هم؟شب کنار هم بودنمون؟سحر بیدار شدنمون برای آرزوی گرفتن ضریح تو کوچه های سحر دویدنمون؟یادت هست بیمارستان شهید بهشتی تزریق اولین آمپولمون؟یادت هست کفری شدنمون از دست خودشیرنی های بهار که هرچه ما بلد نبودیم می گفت استاد من بگم؟یادت هست ساعت ها نشستن و دردودل کردن زیر پایه برق گوشه محوطه دانشگامون؟یادت هست اولین باری که زایمان گرفتیم؟یادت هست اولین شیفت شبمون؟نخوابیدنمون؟اولین معاینمون و مایوس شدنمون که فکر می کردیم دیگه هیچوقت نمیتونیم دیلاتاسیون رو بفهمیم؟یادت هست ناهارهامون رو کجا میخوردیم ؟یادت هست هتل آزادی چه جشن شادیهایی که نگرفتیمو نخندیدیمیادت هست ....؟؟؟؟؟؟
[ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 22:9 ] [ ... ]

روز جهانی ماما مبارک باد

هوررررررررررررررااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

[ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 23:40 ] [ ... ]
من شرمنده ام به خدا وبلاگ مامایی باشه هو حتی یه تبریک روز ماما نداشته باشه روم به دیفالمی دونم دلیل آوردن بدتره.پس نمیارم.روز ماما رو تبریک میگم ما قشر مظلومی که دانشکده مونو با پرستار سهیم کردیم.رییسو معاونم دادیم به پرستارا .ما قشر مظلومی که یه نظام مامایی نداریمو چقد به خودمون افتخار میکنیم زیر نظر نظام پزشکی هستیم.ما قشر مظلومی که یه زایشگاه داریم تو یاسوج با حدود ۱۰۰ مامای فارغ التحصیل تو سال.ما ماماهای مظلوم روز جهانیمونو با یه آب میوه کیک کمتر با پرستارا تقسیم کردیم.ای داد بر من ما توی ۲۰ هزار پرستار استخدامی کلمه ی ماما رو جا میندازیم.و تو این بیست هزار تا سرجمع شاید خیلی دلشون بسوزه یه بیستایی ماما به لطف اسم پرستار نسیبمون بشه بلکه استخدام شدیم .هی شما که دوس دارین ارشد بخونین اگه قبول شدین رفتین بالا بالا ها التماس دعا.یه فکری نه به خاطر منو امثال من کنین بلکه بخاطر رشته ای که حقش نیس باهاش اینطور رفتار شه.رشته ای که حق مطب داره اما طبابتش زیر دستو پای پزشکا گم شده و دولت حق زنانشو داده به پزشکا و مراقبت پری ناتالشو درمانگاه. منو تو هم انشالله خیلی زرنگ باشیم آمپول زن ملت بعد اون همه شیفت شب داشتیم می ارزه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ای خدا اول هیچ کدوممون علاقه نداشتیم از هرکی میپرسیدیم می گفت رتبم خورد .بهتر پرستاریه چه کنیم اما الان که همه داریم فارغ التحصیل میشیم گرچه دلامون پره اما خدایی یه جورایی رشتمونو دوس داریم.اگه آب ببینیم شناگرای ماهری میشیم.

یادتونه گرفتن اولین بچه؟ تاااااااااااااااااااا الان که هر روز داریم به امتحان جامع نزدیک میشیم؟چه خوب چه تلخ همشون شیرینن الان واسمون.این مرحله از زندگیمون داره تموم میشه به همین سادگی ...داریم تمام شیطنتامونو تو بقچه ی خاطراتمون می پیچیمو می ریم به سمتی که باید نقشمونو به عنوان مادر یا یه شاغل رسمی اجرا کنیم به دور از خنده های ریز ریزمون سر کلاس .دیدن بهترین دوستامونو به یه مراسم یا یه رهگذر ساده ای که کنارمون تو خیابون رد میشه قانع بشیم.

دوست من همکلاسی من تا الان هرچی نیومدی سر بزنی قبول اما بعد فارغ التحصیلی بیا و یادمون نبرخدایی الان که فکر میکنم میبینم همتونو واقعا دوس دارم جدی بدون تعارف منو که خوب میشناسین چه آدمیم.پس باور کنین دلم از حالا واسه ندیدنتون تنگ میشه

[ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 23:5 ] [ ... ]

خدای من آنتی بیوتیکا رو نمی دونستم میشه تجویز کرد آخه چند روز پیش جزوه صفری و میخوندم این قسمتش نبود احتمالا کم کردم.یه خورده امیدوار شدیم البته زیاد هم مهم نیس مجوز طبابتمون کشکه .مامایی رو کسی بهش ارزش نداده همه به چشم پرستار می بینن این رشته رو ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا


ادامه مطلب
[ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 1:30 ] [ ... ]
یاد این چند سال دانشجویی بخیر...چه روزای خوبی که با دوستامو استادام گذروندم...چه سختیایی که واسه کاراموزیا کشیدیم...خندیدنا...گریه کردنا...دلخور شدنا...غر زدنا...اردوها...مسافرتا...یادش بخیر...فقط عکسا و خاطراتش میمونن...زود گذشت...ترم آخر...جدایی و خاطره شدن خیلی سخته...همه عکسایی که تا الان گرفته بودیمو دیدم...با دیدن هر کدومش یه خاطره واسم زنده شد... خیلی سخته... 
[ جمعه یکم اردیبهشت 1391 ] [ 11:42 ] [ bahar ]

[ سه شنبه یکم فروردین 1391 ] [ 11:44 ] [ bahar ]
سلام دوستای گلم کم میام اما هر وقت میام یه مناسبت خوب هس .هوا گل و بلبله شما هم مث من از این هوا لذت می برین؟گرچه یه خورده سرده اما به بوی تازگی زمین میارزه.نمی دونم شعر لیلا فروهرو شنیدین که درباره عید خونده منم متنشو بلد نیستم اما ای می چسپه تو هوا آزاد زیره نور خورشید بخونیش.میگه مبارک بادت این سالو همه سال همایون بادت این  ...خو بلد نیستم هر کی بلده بیاد بگه ما هم حفظ کنیماز خاطره ماطره هم خبری نیس چون حوصله زایشگاه رفتنو ندارماز همه آمارم جلو تر بود تا دوماه پیش الان از همه عقب ترمخدا امتحان جامع رو ختم بخیر کنه انشاللهههههههههههههههههههههههههههههههه

پیشاپیش عید مبارک

[ یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 ] [ 11:38 ] [ ... ]

سلام. راستش قبل اینکه شروع کنم به نوشتن این مطلب ،اصلا بهش فکر نکرده بودم.این بود که یه دفعه تصمیم گرفتم بنویسم وچون چند لحظه ای مکث کردم وبه گذشته فکر کردم ،تو همین چند ثانیه خیلی از اتفاقات خوب و بد ، تلخ و شیرین و بالاخره به یاد موندنی که توی تموم این چهار سال تو دانشگاه داشتم ،از خاطرم گذشت.واسه همینم یه بغض سنگین گلومو گرفت .ولی... ولی نمیدونم چرا تو این لحظه که بغض دارم، فکر کردن به گذشته منو وادار به لبخند زدن میکنه...شااااید چون... بیخیالش...بگذریم...

اصلا فکر نکنید میخوام از خداحافظی واین حرفا بگما ... نه... نمیخوام تکراری بنویسم.فقط خواهش میکنم چون یه دفعه تصمیم به نوشتنش کردم زیاد از متنم ایراد نگیرید و به بزرگی خودتون ایراداشو ببخشید دیگه...!


ادامه مطلب
[ سه شنبه یازدهم بهمن 1390 ] [ 16:51 ] [ مرضیه ]
دهه فجر داره میاد

میدونید یاد چی می افتم؟؟؟؟؟؟

پولایی که رو هم میذاشتیم برا اینکه کاغذ رنگی بگیریم مدرسه رو تزیین کنیم.

یادش به خیر!!شما چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

[ دوشنبه دهم بهمن 1390 ] [ 11:7 ] [ سهیلا ]
سلام .این روزا بچه های مامایی۸۷ تشک و لحافشونو تو زایشگاه پهن کردن هی گر و گر نی نی میگیرناما بعضی از پرسنل کفر آدمو در میارن اگه دستم برسن خفه شون میکنم
[ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 ] [ 13:40 ] [ ... ]
تولدم مبارک...
[ جمعه دوم دی 1390 ] [ 8:35 ] [ bahar ]

.: Weblog Themes By Mah Music :.

درباره وبلاگ

صدای یک پرواز..
فرود یک فرشته..
آغاز یک معراج..
و شروع یک زندگی...
امکانات وب